![]() |
![]() |
|
| قصه يک دل تنهاست , قصه هاي منو بارون |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:55 توسط سید محسن |
|
|
اي بسيجيها چه تنها ماندهايد
از گروه عاشقان جا ماندهايد اي بسيجيها زمان را باد برد آرزوهاي نهان را باد برد فرصت دل را سپردن هم گذشت بخت حتي خوب مردن هم گذشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:27 توسط سید محسن |
|
|
دخترت با تو سخن مي گويد. دختري که از لحظه اي که چشم به اين جهان گشود، روي تو را نديده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است. مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ...اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست.
کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند؛ که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي امسال طلاييه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم طلاييه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ نوشته شده توسط : جواد رضايي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:11 توسط سید محسن |
|
|
شب امشب شور شيريني است در من
نماز گريه تسکيني است در من به جوش امد دوباره خون مردي تو اما اي دل غافل چه کردي؟ بخوان امشب به آهنگ جدايي کجاييد اي شهيدان خدايي؟ کجايي اي شب مجنون کجايي؟ گل افشان خدا و خون کجايي؟ مي اي خواهم که ديگر گون شوم باز سحر آواره مجنون شوم باز مي من شرح هفتاد و دو آيه است مي خمخانه هور و طلايه است چه غم ميخانه گر اتش بگيرد دعا کن مي نميرد مي نميرد مي من سطري از حرمان خون است مي من سوره والفجر و نون است مي جوشيده با خون گل ياس مي خورشيد رنگ دشت عباس مي روزي که بستان را گرفتيم کليد اين گلستان را گرفتيم چه مي شد اشک ما تفسير مي شد؟ شبم شبهاي"بهمنشير" مي شد؟ به مدهوشان خاکي پوش عاشق به سوز نوحه مردان"صادق" سبکباران خراميدند و رفتند مرا بيچاره ناميدند و رفتند چو "ابراهيم همت"در منا باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:4 توسط سید محسن |
|
|
یه چشمای منتظر
بازم همون قصه ی قدیمیه انتظار واژه های که مدام پشت هم تکرار میشن یه چشمایی که نمی دونه به حال کی به حال چی گریه کنه یه لبایی که فقط داره یه دعایی و زیر لب زمزمه می کنه انگار که یکی بند بند وجودتو از هم جدا کرده و دلی که میون یه کویر میزاریشو بر میگردی بازم همون قصه های قدیمی میون لحظه هایی که همیشه واست تازگی دارن. ودلی که مدتهاست ازش خبری نیست دلی که مدت هاست توی یه کویر پنهونش کردی جایی که فقط دستای مهربون محمد (ص) لمسش کرده کویری که عاشق شده وقتی دلتو چیزی که باید همیشه تو وجود باشه رو همونی که دکترا آدرس دادن سمت چپ بدنته رو از خودت می ککنی میزاریش تو یه کویر و به این فکر می کنی اگه یه روزی یه روز که شاید خیلی دور یا خیلی نزدیک باشه بهش نیاز پیدا کنی تنها نجات دهندت همون دله باشه که حالا یه عتیقه ی زیر خاکی شده چون میون کویریه که سالها پیش عاشق شده با نوازش یه دستای مهربون الناز ابراهیم پور |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:49 توسط سید محسن |
|
|
غرق سجاده ام که برگردی
با دعایی که بی اثر شده است آبهای خلیج آرام است مثل دریاچه ی خزر شده است ناخدا رو سپیدمان کردی گرچه داغ شهید دشوار است مادر از دوری تو دق کرده پدر آماده ی سفر شده است در کجای خلیج گم شده یی خبر خانه را نمیگیری پسرت رفته است سربازی دخترت هم بزرگ تر شده است به پدر افتخار خواهد کرد گرچه دلتنگ می شود گاهی بندر آبی دو چشمانش تازگی ها عجیب تر شده است کاش آن روز آخری مادر آب پاشیده بود پشت سرت کاش یک هفته دیر تر می رفت کاش میدید که پدر شده است برگرفته از کتاب اشک انار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:15 توسط سید محسن |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:24 توسط سید محسن |
|
تقديم به همه فرزندان شهداء
علي الخصوص
فرزندان شهداي مفقود الاثر
که حتي يک پلاک هم از پدرشان ندارند عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...»، پدر نبود
اي کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل ... نه!... گلي گم... دلش گرفت
يعني که از اجازه ي بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل هاي سرد که بي دردسر نبود
اي کاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي
روياي دخترانه ي او بيشتر نبود
عکس پدر، مقابل آينه، شمعدان
آن روز دور سُفره، جز چشمِ تر نبود
عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...» دلش شکست
يعني به قاب عکس اميدي ديگر نبود
او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله...
مردي که غير آيينه اي شعله ور نبود!
التماس دعاي فراوون |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:18 توسط سید محسن |
|
ز آه سینه سوزان ترانه می سازم چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم به غمگساری یاران چو شمع می سوزم برای اشک دمادم بهانه می سازم بر نسیم به خوناب اشک می شویم پیامی از دل خونین روانه می سازم نمی کنم دل از این عرصه شقایق فام کنار لاله رخان آشیانه می سازم در آستان به خون خفتگان وادی عشق برون ز عالم اسباب، خانه می سازم چو شمع بر سر هر کشته می گذرام جان ز یک شراره هزاران زبانه می سازم زپاره دلهای من شلمچه رنگین است سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم سر و تن و دل و جان را به خاک می فکنم برای قبر تو چندین نشانه می سازم کشم به لجّه شورید بساط«امین» سید علی خامنه ای |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:15 توسط سید محسن |
|
|
امروز اومدم فقط تولدم رو به خودم تبریک بگم تولدمبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:32 توسط سید محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|
...
موسيقي وبلاگ